مامان جونمامان جون، تا این لحظه: 42 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
عشق مامان و بابا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

آروین عشق زیبای ما

غربالگری سه ماهه اول

17 آبان ماه 1393 ساعت 9.30 صبح نوبت داشتم!!!!!!!!! اما رسیدم شرکت و دیدم بله جلسه هست و حتما باید شرکت میکردم . زنگ زدم و نوبتم رو انداختم برای ساعت 11. ساعت 10.30 بود که از شرکت رفتم به سمت نسل امید. تنها بودم چون گفته بودن همراه نیارین. بابایی    علی رغم اینکه دوست داشت بیاد گفتم نیاد که معطل نشه!! نشستم تا نوبتم بشه. اول رفتم آز خون دادم. وزنم: 63.900 هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا اضافه وزنم از بین رفته بود نوبت سونوگرافی شد. آخ جون دوباره میخاستم ببینمت!!!!!!! 2 تا آب پرتقال خریده بودم خوردم چون باید یه چیز شیرین میخوردم قبلش. رفتم رو تخت دراز کشیدم. نفس عمیق میکشیدم. خیلی هیجان داشتم!!!!!!...
19 آذر 1393

تغییری بزرگ در زندگی!!!!

کلی خوشحال بودم که خانه دار هستم!! نی نی که به دنیا بیاد حسابی بهش میرسم. اما شرایط کلا تغییر کرد . 23 مهرماه بود که برای مصاحبه بهم زنگ زدن. یادمه چهارشنبه بود که با بابایی (و البته شما )رفتیم مصاحبه و همه چیز اکی بود و قرار شد از فردا شروع به کار کنم!!!!!!! قربونت برم که حالا با نینی تو شکمم دوباره شاغل شدم. پس حسابی مراقب خودت و مامان باشیا!!!!!!!!!!   ...
19 آذر 1393

بدون عنوان

خداروشکر که همه چی اکی بود. باید میرفتم جواب سونو رو به دکتر نشون میدادم. تنها رفتم چون بابایی نتونست بیاد باهام دکتر دید و گفت همه چیز اکی هست.   خدایاااااااااااااااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دکتر یه معرفی نامه داد برای سونو گرافی نسل امید که برای آزمایش و سونو غربالگری سه ماهه اول برم اونجا. زنگ زدم و نوبت گرفتم برای 17 آبان!!!! بازم باید صبر کنم تا ببینمت ...
19 آذر 1393

بدون عنوان

بالاخره روز سونو رسید!!! من و بابایی رفتیم سونو دکتر شاکری.  به حساب خودم باید هفته 10 باشم .بریم ببینیم دکتر چی میگه!!!!!!!!!! یکی دو لیوان آب خوردم و منتظر موندیم. بالاخره نوبتمون شد و رفتیم برای سونو. دل تو دلم نبود. باورم نمیشد یه نینی تو دلمه!!!! دکتر شروع کرد و من نگاهم به صفحه مانیتور بود. بابایی هم کنارم ایستاده بود. مثل همیشه دیدمتتتتتتتتتتتتتتتتت عزیزم چقدر کوچولویی!!!!!!!!! دکتر گفت یه قلو ضربان قلب : 160 قد: 7 میلیمتر تاریخ زایمان: 94/03/02 صدای ضربان قلبت تو فضای اتاق پیچید. نفسم از شدت هیجان داشت بند میومد. به گفته سونو گرافی 8 هفته و 1 روز هستی!! عزیزم خوش آمدیییییییییییییی به جمعمون ...
19 آذر 1393

مهر 93

امروز نوبت داشتم که بریم پیش دکتر نعیمی با بابایی رفتیم و منتظر موندیم تا نوبتمون بشه. خلاصه دکتر برگه آز + رو دید و برام سونوگرافی نوشت و گفت که یک ماه دیگه با جواب سونوگرافی بیا مطب !!! وزنمم : 67 کیلو!!!! اوه اوه من کی چاق شده بودم؟!!!!!!!!!!! خلاصه دکتر گفت وزنت خیلی زیاده برای الان. نمک نخور و چیزای شور هم نخور!!!!!!! کلی خوشحال به بابایی گفتم پس بیا فردا بریم سونوگرافی که تورو ببینیم زودتر . اما بابایی گفت نه بزار یک ماه دیگه که نوبت دکتر داریم میریم که تو بزرگتر شده باشی!!!!!!!!!!!!! قربونت برم من حالا باید منتظر باشیم که بریم سونو و برای اولین بار ببینیمت!!!!!   ...
19 آذر 1393

بهترین خبر زندگی ما

بعد یک روز تاخیر بی بی چک گذاشتم و دیدم - شد!!! بماند که بابایی گفت آخه این چیه مگه با این چیزا معلوم میشه!!! برای همین تصمیم گرفتم صبر کنم تا برم آزمایش بدم با خیال راحت!! 22شهریور ماه روز 40 ام دوره ام بود و حدود 10 روز تاخیر با بابایی رفتیم آزمایشگاه. جواب آزمایش ساعت 2 بعدالظهر آماده میشد من رفتم خونه مامان بزرگ ، قرار شد بابایی جوابو بگیره و شب بیاد پیشم. شب بابایی اومد و من قلبم داشت تند تند میزد.دم در منتظر موندم تا بابایی از پله ها اومد. دیدم برگه آزمایش دستشه و کلی داره بالا و پایین میپره!!!!!!! بهترین لحظه زندگیمون بود. خدا تورو بهمون داده بود عزیزم. باورم نمیشد که دیگه 2 تا نیستیم. میای و با وجودت به زندگیمون گرم...
21 آبان 1393

بزرگترین تصمیم زندگی ما

اردیبهشت 1393 اولین باری که به فکرمون رسید میخایم جمعمون سه نفری بشه!!! میخاستیم از مهرماه شروع کنیم تصمیم گرفتیم بریم آزمایش بدیم و چکاپ های قبل بارداری رو انجام بدیم. وقتی جواب آزمایش آماده شد و خداروشکر همه چی اکی بود اقداممون جلو افتاد و به مردادماه کشیده شد.   ...
21 آبان 1393