مامان جونمامان جون، تا این لحظه: 42 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
عشق مامان و بابا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

آروین عشق زیبای ما

ماه یازدهم

عیدت مبارک عشق مامان امسال ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدی و کلی اماده شدیم و ساعت 8 صبح که سال تحویل بود تو بغل مامان بودی و کنار سفره. از خدا خواستم همیشه بتونم کنارت باشم و شما هم همیشه سلامت و شاد و موفق باشی عید امسال هم به دید و بازدید گذشت و 4 روز با دوستای مامان رفتیم شمال. قربونت برم من که فقط تو بغل خودم آرومی 5 امین دندونت هم در اومده و به سرعت جت چهار دست و پا میری!!!! دست زدن و رقصت هم که سر جاشه ...
15 فروردين 1395

ماه دهم

تولدت مبارک عسل مامان امروز خاله محبوبه یه بادکنک خوشگل فرستاد برات این ماه شما کلیییییییییییییی عشق تر شدی چهار دست و پا راه میری . دستتو میگیری به مبل و دیوار و می ایستی خلاصه کلی عشق میکنم باهات ...
10 اسفند 1394

ماه نهم

تولدت مبارک عزیز دلم   این ماه شروع کردی سینه خیز رفتن و البته دوویدن قربونت برم وقتی دستتو میگیریم وسط راه رفتنت یهو سرعت میگیری و میدوویی حالا فیلماتو میبینی چقدر بامزه میدویی  دیگه کامل میشینی بدون اینکه بخای مراقبت بشیم دو تا دندون بالات هم نیش زده و در اومدن   ...
10 اسفند 1394

ماه هشتم

تولدت مبارک عشق مامان   این ماه هم حسابی دلبری میکنیا مامان جونم یه روز رفتیم با مهشید جون ارگ تجاری و شما اولین نهار بیرون رو خوردی شب یلدا مبارک. اولین شب یلدای زندگیمون رو باهم بودیم گل من، در کنار مامان فرزانه و پدربزرگ و خاله جون آزاده و رونیکا و خاله جون غزاله و عمو جلیل چهار پنج روز هم رفتیم مشهد و نیشابور به یاد اون سفرمون. جای بابایی بسیار بسیار خالی بود.   قربونش برم که حسابی غریبی کردی و چهار روز و کامل به خودم چسبیدی ...
10 اسفند 1394

ماه ششم

تولد شش ماهگیت مبارک عزیز دلم برای مراسم چهلم بابایی شما 5 امین سفرتم انجام دادی تو این ماه دو تا دندون خوشگلت  پاینت در اومد   ...
25 آبان 1394

ماه پنجم و مصیبتی بس عظیم برای زندگیمون

تولدت مبارک عزیزترینم عزیزترینم این ماه اصلا تو شرایطی نبودم که بخام برات تولد بگیرم توی این ماه یه سفر رفتیم کیش از بابایی دعوت شده بود که برای جلسه دفاع به عنوان داور بره از اونجایی که بابایی عاشق ما بود برای ماهم بلیط گرفت و سه تایی 4 امین سفرمونو رفتیم. درته بابایی خیلی سرحال نبود اما بازم خوش گذشت وقتی برگشتیم بابایی حالش خوب نبود دیگه. و روز به روز بدتر. اما کماکان با شما بازی میکرد و صحبت میکرد. تا اینکه 10 مهرماه بدترین اتفاق زندگی برای من و تو افتاد من دیگه بهترین دوست و عشق زندگیم و ندارم. تو هم بهترین بابای دنیا رو   ...
25 آبان 1394

ماه چهارم

تولد چهار ماهگیت مبارک نفس واکسن زدی خداروشکر اذیت نشدی. اما چون هم خودت واکسن داشتی هم بابایی آزمایش داشت برات تولد 4 ماهگی کیک و عکس نداشتیم. شرمنده روی ماهتتتت آقاااااااااااااااااااا   این ماه سومین سفرت یه سر رفتیم شیراز ...
25 آبان 1394

ماه سوم

تولدت مبارک عشق مامان و بابا این ماه شما خیلی پسر خوبی بودی میشینی اما نمیشه تنهات گذاشت یه سفر هم رفتیم شمال مامان فرزانه پدربزرگ و خاله غزاله و عمو جلیل هم باهامون بودن همگی رفتیم شمال، کنار دریا ، عشق و حال . وای که چقدر عکس گرفتیم سه تایی کنار دریا ...
25 آبان 1394