مامان جونمامان جون، تا این لحظه: 42 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
عشق مامان و بابا عشق مامان و بابا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

آروین عشق زیبای ما

ماه اول

اول از همه تولد یک ماهگیت مبارک عزیزم یک ماه از اینکه کنارمون هستی میگذره. خیلی خوب همه چی عالی. خداروشکر من و بابایی هم باهات عشق میکنیم شب 6 و مراسم اذان رو خونه پدر بزرگ گرفتیم خیلی هم همه چی عالی و خوب تو این یک ماه حسابی گردش و پیک نیک هم رفتیم ،تو محوطه دانشکده کشاورزی تربیت مدرس میریم که شلوغ نباشه و اذیت نشی، تو هم به قول بابایی اکسیژن هست و آروم میشی و راحت میخابی اونجا شبا هم کنار مامان فرزانه میخابی قربونت برم. وقتی شب برا شیر بیدار میشی بابایی هم بیدار میشه و کلی باهات حرف میزنه طوری که خواب از سرت میپره کلا تا 23 روزگیت مامان فرزانه کنارمون بود و حسابی بهت رسید عشقم ، چه شبا چه روزا تا من...
25 آبان 1394

18 اردیبهشت ماه 94

سلام عزیزممم. صبحت بخیر صبح که شد پرستار شما رو آورد پیشم......  بغلت کردم ... .. عزیزممممم .... .. کوچولو........ .. دیروز اینقدر درد داشتم که نتونستم بغلت کنم. چون تاحالا هیچ نوزادی هم بغل نکرده بودم.. واقعا ترسیدم با درد بهت آسیب بزنم تو بغلم بودی که بابا جونیییی و مامانیت اومدن. مامان فرزانه هم که دیشب پیشم مونده بود. پدر بزرگ و خاله جون غزاله و خاله جون آزاده اینا و خاله جون فریبا و شهلا و خاله جون فریده و مهشید هم اومدن و خلاصه جمعمون جمع بود  ( عکساش موجوده ) عصر دکتر نعیمی اومد و منو معاینه کرد و اجازه ترخیص داد بهم. خدارو شکر زردی هم نداشتی من با تو و مامان فرزانه و بابا احسان با ماشین خودمون اومد...
25 آبان 1394

شیرین ترین اتفاق زندگیمون

امروز 17 اردیبهشت 94 ساعت 5 صبح بیدار شدیم. ساکت که آماده . دوربین آماده  مامان و بابا هم آماده  ساعت 6 از خونه راه افتادیم .توی پارکینگ تو ماشین فیلم گرفتیم. فیلمشو که ببینی دقیقا میتونی حسمونو درک کنی عزیزم. .... مامانیتم باهانمون هست. سر راه رفتیم خونه مامان فرزانه هم سوار کنیم، پدربزرگ هم اومد پایین با من و بابا روبوسی کرد و آرزوی سلامتی برای تو و زایمان راحت برای من کرد و راه افتادیم به سمت بیمارستان. تو راه دوباره کلی من و بابایی رقصیدیم با موزیک بلند!!! که بازم فیلمشو میبینی رسیدیم بیمارستان و من تو اتاق انتظار منتظر بودم که کارا انجام بشه و برم توی اتاق عمل.بابایی هم مثل همیشه کنارم مشغول روحیه ...
25 آبان 1394

2 اردیبهشت ماه 94

بابایی رفته مشهد و من خونه مامان فرزانم ساعت 6 صبح از خونه اومدیم بیرون که صبح نوبت سونوگرافیم  بشه و عصرم برم دکتر خلاصه حدود ساعت 11 بود که نوبتم شد. دل تو دلم نبود هم دلم میخاست ببینمت هم هیجان اینکه قد و وزنت چقدره رو داشتم !!!!!! پشت در اتاق یه آیت الکرسی خوندم و رفتم داخل دکتر شروع کرد به دیدنت ماشاله بزرگ شدی و دیگه خیلی مشخص نیستی تو دستگاه!!! ولی قربونت برم که قد و وزنت عالی بود. حالا تا روز زایمانم بیشترم میشی ایشاله قد 49 سانت وزن 3 کیلو                            &...
13 ارديبهشت 1394

22 فروردین ماه 94

از هفته دوم عید رفته بودم سر کار امروز هم طبق معمول شنبه بود و من عازم محل کار وقتی رسیدم شرکت گویا یکی از همکارا که از هفته پیش آبله مرغان گرفته بود و نیامده بود . امروز اومده بود شرکت. خلاصه به من زنگ زدن که نیا خطرناکه . منم تا ظهر صبر کردم  تا بابایی اومد دنبالم . خواست خدا بود که از امروز دیگه نرم سر کار و استراحتم و زودتر شروع کنم!!!!!!!!!!!!                                               ...
13 ارديبهشت 1394

15 فروردین ماه 94

امروز نوبت دکتر داشتم با بابایی رفتیم  مطب وزن 72 فشار 12.5 که دکتر کلی دعوام کرد که چرا دوغ و خیار شور و نمک خوردم!!!!!!!!!!!!! دکتر برام سونو نوشت که حدودا اوایل اردیبهشت انجام بدم و با جوابش ببرم براش نوبت بعدی برای 2 اردیبهشت گرفتیم   ...
13 ارديبهشت 1394

4 فروردین ماه 94

امروز برای چکاپ با با بابابیی رفتیم بیمارستان یه ماما اونجا بود که گفت تکون چقدر میخوره؟ گفتم والا خیلی تکون حس نمیکنم  ولی میخوره خب!! گفت پس باید یه نوار قلب بگیرم . یه دکمه هم داد به من که هروقت تکون خوردی فشارش بدم. خودشم با ضربان قلبت تکونا رو ثبت میکرد که بعدش ببینه من چقدر حس  میکنم یا تکونات در حد نرمال هست یا نه!!! شروع کردم به فشار دکمه با هر تکونت بعد از 20 دقیقه اومد چک کرد من 7 بار حس کرده بودم. دستگاه هم هفت بار ماما گفت خب خوبه که!!!!!!!!!!! و حسابی خداروشکر کردم   ...
13 ارديبهشت 1394

1 فروردین ماه 94

                                                         سلام عزیزم عیدت مبارک دیشب ساعت 2.30 سال تحویل شد از خدا خواستیم امسال سال خیلی خوبی برامون باشه و عشقمون به سلامتی و دل خوش بیاد بغلمون دیگه عید امسال همش میخام استراحت کنم که حسابی کپلی بشی !!!!!!!!!      ...
13 ارديبهشت 1394

26 اسفند ماه 93

امروز نرفتم سر کار و موندم خونه از دکتر اکی گرفته بودم برای رنگ کردن موهام! خلاصه بعد 9 ماه موهامو رنگ کردممممم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی خوشگل شدم .   شما هم که ماشالهههههههههه کلی تکون خوردی تا من داشتم رنگ میکردم موهامو!!   ...
27 اسفند 1393