شیرین ترین اتفاق زندگیمون
امروز 17 اردیبهشت 94
ساعت 5 صبح بیدار شدیم. ساکت که آماده . دوربین آماده مامان و بابا هم آماده
ساعت 6 از خونه راه افتادیم .توی پارکینگ تو ماشین فیلم گرفتیم. فیلمشو که ببینی دقیقا میتونی حسمونو درک کنی عزیزم. ....
مامانیتم باهانمون هست.
سر راه رفتیم خونه مامان فرزانه هم سوار کنیم، پدربزرگ هم اومد پایین با من و بابا روبوسی کرد و آرزوی سلامتی برای تو و زایمان راحت برای من کرد و راه افتادیم به سمت بیمارستان. تو راه دوباره کلی من و بابایی رقصیدیم با موزیک بلند!!! که بازم فیلمشو میبینی
رسیدیم بیمارستان و من تو اتاق انتظار منتظر بودم که کارا انجام بشه و برم توی اتاق عمل.بابایی هم مثل همیشه کنارم مشغول روحیه دادن به من و منم روحیه گرفتن ازش بودم و دعا میکردم... دعا برای بابایی که همیشه سایش بالای سرمون باشه و ان شاءالله خوب خوب خوب بشه و دعا برای دوستام که تک تکشون به یادم بودن
موقع رفتن به اتاق عمل حس خیی عجیبی داشتم. اما دستم که تو دست بابایی و نگاه و لبخندش همراهم بود، آرامش مطلق داشتم.......
توی اتاق عمل یه لحظه صدای گریه عشقمو شنیدم اما بخاطر داروی خفیف بیهوشی که برای آمپول بهم زده بودن چشمام باز نمیشد. اما با صدای گریه های ممتدد متوجه شدم که دنیا اومدی......
خداروشکر
پرستار اومد بالای سرم و تورو نشونم داد
ای جانمممممممممممممممم که خیلی کوچولو بودی

قد 48
وزن 2900
بعد از اتاق عمل رفتم ریکاوری و اونجا بود که کم کم حس پاهام داشت برمیگشت. که دردم شروع شد!!! وقتی وارد بخش شدم از درد داشتم گریه میکردم که بابایی و مامان فرزانه با ترس دوویدن سمتم و بابایی با نگرانی گفت خوبی؟؟؟ 


خلاصه کم کم پدربزرگ و خاله غزاله و عمو جلیل و خاله آزاده و عمو حمید هم اومدن
الهام و قاسم آقا هم اومدن که الهام برام کاچی درست کرده بود.
همه بودن که تورو هم آوردن تو اتاق و گذاشتن کنار تختم. عزیزمممممممممممممممم نازمممممممممممممم
حالا دیگه یه پسر دارم یه آروین یه خان قربونت برممممممممممم مرد بزرگ


ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتن. فقط مونده بود بابا جونی و مامان فرزانه و مامانیت.
بابا دلش نمیومد من و تورو تنها بزاره و بره . اما باید میرفت و استراحت میکرد.
اما از اونجاییی که از صبح به نگهبان و پرسنل بیمارستان و خلاصه همه و همه شیرنی (پول) داده بود!!!!!!!! همه هواشو داشتن و کاری نداشتن. حتی غذای همراه و بجای یکی سه تا دادن و بابا و مامانی شامشونم خوردن و بابا نمازشم خوند و دیگه من میخاستم بخابم که حاضر شد بره


من هنوز درد دارم.
تازه حالت تهوع هم دارم و بالاخره ساعت 11 حالم بهم خورد و از درد خوابم برد 

تو هم که تو اتاق نوزادانی
شبت بخیر عزیزممممممممممممممممممممم



شیرین ترین اتفاق زندگیمون 

